|
حس قریب و نا آشنایی دارم نمیدونم چه حسی ؟ چرا نمیتونم بشناسمش ؟
چرا سالها با من غریبی میکنه ؟ چرا از درکش عاجزم ؟ سرم سنگینه ! انگار
روی بدنم اضافه ست !!؟ این چه دردیه که سرم رو اذیت میکنه ؟
و میخواد که
نباشه ؟ اگه نباشه چطور با این درد نا آشنا آشنا بشم ؟ اصلا اون درده ؟
یااینکه ... !!! اگه درده چرا لذتم داره ؟
مگه این نیست که همیشه درد درد بوده ؟
و لذتی نداره ! راستتی لذت چیه ؟ شاید همون درده ؟
شاید لذت همون عذابه ؟
شاید عذاب عذاب نیست و یک لبخنده ؟ و شاید لبخند همون اشکه ؟
اشک چیه ؟
اشک همون نشانه رنج و عذابه ؟ شاید رنج و عذاب همون احساس شیرینه ؟
شاید دوری و وصاله ؟ نه !!! این دو دو راه متتفاوتند !!!
راستی به کجا میرسند ؟
اینقدر میرن که تصور نمیشه کرد و انگار راه دوتا بوده و
مقصد یکی ! ولی چرا از هم
دورشون میکنم ؟ باز گفتم دور !! و این دوری همون ...
|